گنج

شمارهٔ ۴۶۳

۱۷ بیت
قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریزذوق جمعیّت نداری در پریشانی گریز
در سلوک فقر وحشت را به الفت جنگ نیستظاهر آمیزش طلب می‌باش و پنهانی گریز
غایت هر شیوه در آمیزش ضدّست و بسکفر را آماده باش و در مسلمانی گریز
بهر صید خلق دامی چون گشادِ جبهه نیستگر ز صیّادان نیی در چین پیشانی گریز
ذوق تحسین خلایق زهر شکّر می‌کندزاهدی بگذار اگر مردی به رهبانی گریز
از تنعّم‌های جسمانی گذشتن کار نیستگر توانی از تلذّذهای نفسانی گریز
جامه و عمامه و مسواک و ریش و شانه چیستهان و هان از دام تسویلات شیطانی گریز
حفظ ظاهر موجب اهمال باطن بیش نیستاین ادب بگذار و در آداب روحانی گریز
سایة خلق آب رو را آفتاب دشمنی استجهد کن در سایة الطاف ربّانی گریز
دانشت سرمایة مغروری جهل است و بسمردی، از دانایی افزون‌تر، ز نادانی گریز
عقده‌ریزی‌های حسرت را گشاد دیگرستقدر دشواری چه می‌دانی، در آسانی گریز
تا عزیزی از نفاق آسمانت چاره نیستیوسفی بگذار و پس از مکر اخوانی گریز
دردسر هر کس به قدر سر بزرگی می‌کشدگر جهانی غم نداری از جهانبانی گریز
گر سبکروحی هوس داری گرانی کش ز خلقبا تن آسانی نشاید، از گرانجا نی گریز
امتزاج نازکان را لطف طبعی لازمستگر نیی شبنم ز گلگشت گلستانی گریز
عافیت خواهی مده دامان تنهایی ز کفبا جز از خود در میامیز از پشیمانی گریز
جز به خود فیّاض آمیزش مکن تا ممکن استبلکه از خود نیز چندانی که بتوانی گریز