شمارهٔ ۴۶
کتابت کی تواند داد داد بیقراران راسحاب خشک حسرت میدهد مشتاق باران را
چه شد دیریست کز زلف بتان بویی نمیاریبه امیدی نشاندی ای صبا امیدواران را
نمک دارد که بعد از انتظار غم ز دل بردنجراحت تازه سازد نامة او دلفگاران را
گلستان را به سر تا سایة سرو تو افتادستبهار تازهرو دادست گویی نوبهاران را
هنوز اندر چمن زان شب که بگشادی گریبانیگل از بوی تو بر هم مینهد داغ هزاران را
ستم باشد پس از رو دادن اسباب جمعیّتکه گردون دورتر گرداند از هم دوستداران را
مگر از کوی او فیّاض انداز سفر داردوداع طرفهای میکرد امشب باز یاران را