گنج

شمارهٔ ۴۵

۷ بیت
منم که کرده‌‌ام الماس نشئه مرهم رابه مرگ عیش سیه‌پوش داغ ماتم را
کسی که سرمه از آن درگرفت چون خورشیدبه یک نگاه ببیند تمام عالم را
به گلشنی که در آن شعله آبیار بودبه آفتاب برابر نهند شبنم را
به روز وصل سیاهی ز داغ برگیرملباس عید نسازم پلاس ماتم را
به دهر خون نخورد آدمی چه چاره کند!به آب غصّه سرشتند خاک آدم را
ز دود دل رقمی چند در سفینة چرخبه یادگار نوشتیم شکوة غم را
نیاورم به زبان راز دل ولی فیّاضبگو چه چاره کنم گریة دمادم را!