گنج

شمارهٔ ۴۴

۱۵ بیت
کم گیر بهر حادثه عقل کفیل رابستن به مشت خس نتوان رود نیل را
چشم امید داشتن از اهل روزگارباشد طبیب درد نمودن علیل را
بال مگس ندارم و بر خویش بسته‌امکاری که کردنی‌ست پر جبرئیل را
کس نیست در مقام فنا جز بقای دوستورنه چرا نسوختی آتش خلیل را!
تا شاهراه گمشدن آمد به پیش مندر ره چو نقش پای فکندم دلیل را
خلق نکو ملازم روی نکو بودغیر از جمیل زشت نماید جمیل را
رنگی‌ست اینکه تا به قیامت نمی‌روددامن به دست خون ندهد کس قتیل را
پیش از اقامت اهل تجرّد درین مقامآماده گشته‌اند ندای رحیل را
دیدار دوست اجر شهادت نوشته‌اندمعنی همین بس است ثواب جزیل را
غیر از سواد خوانی دل‌ها ستم بوددر شرعِ اهلِ تجربه چشم کحیل را
تا جرعه‌ای زخون دلم در سبو بودبر زاهدان سبیل کنم سلسبیل را
قیمت کمست جنس نکو را چه شد حکیمکز پی دیت گذاشته خون سبیل را
قدر سخن اگر نشناسد کسی چه غمقیمت بس است جوهر ذاتی اصیل را
گوهر قلیل و مهره کثیرست گوش دارتا کمتر از کثیر ندانی قلیل را
غم برکنار و صحبت حالست در میانفیّاض هان خبر نکنی قال و قیل را