شمارهٔ ۴۵۹
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوزگشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد میمیزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
یک نگه کردی و در بیتابیم عمری گذشتمیرمد از سایة من صبر و آرامم هنوز
خاک هم گردیدم و از خجلت شمشیر توآب آید بر دهان چون میبری نامم هنوز
عمرها شد کز چمن در بند صیّادم ولیچشم بر گلزار دارد حلقة دامم هنوز
از می خواهش کشیدم دست و لب، صد ره به آبتلخی این باده باقی هست در کامم هنوز
همّتم بر عرش شهباز تجرّد میزندبا چنین آزادگی در بند ایّامم هنوز
تا ابد هم ابروانش ناز بر من میکندزهر چشمش میدهد تلخی بادامم هنوز
گرچه از بالای خود چندین گره دزدیدهامجامة دنیا نمیافتد به اندامم هنوز
پیر گشتم لیک سودای جوانی در سرستخندهها بر صبح دارد گریة شامم هنوز
گرچه میداند که فیّاض نصیحت نشنوماز نصیحت میکُشد زاهد به ابرامم هنوز