شمارهٔ ۴۶۰
گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوزچون کمانم پشت و، من با شوخی تیرم هنوز
با وجود آنکه چندین چشمه خونم در گلوستهمچو طفل غنچه شبنم میدهد شیرم هنوز
یک چمن گل ریخت هر شاخ تمنّا بر زمینمن درین گلشن چرا چون غنچه دلگیرم هنوز!
صفحة صحرا ز حرف نقش پای من پُرستگرچه در مشق جنون چون سطر زنجیرم هنوز
عمر بگذشت و هوای زلف جانان در سرمروز آخر گشت و من در فکر شبگیرم هنوز
گرچه جانداروی صحبتها دم گرم من استبر در و دیوار حسرت نقش تصویرم هنوز
گرچه مویی گشتم اما موی زلف دلبرمپای تا سر پیچ و تابِ میل تسخیرم هنوز
گرچه چون خواب پریشان سر به سر آشفتهاممیتوان کردن به زلف یار تعبیرم هنوز
عمر شد فیّاض و از بیداد او لب بستهاممیچکد چون شیشة می خون ز تقریرم هنوز