گنج

شمارهٔ ۴۵۸

۶ بیت
فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوزخاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز
تا سایة غرور نیفتد ترا به سربال هما به مجمرة آشیان بسوز
پایی سبک رکاب کن، از خاک، جان برآربنمای یک کرشمه و هفت آسمان بسوز
پرتو ز شمع مهر نیفتد بخاک مابر کشتگان خویش گذر کن روان بسوز
بر هم زن از غبار عدم عرصة وجودآتش برآر از دل و هر دو جهان بسوز
شب‌ها که در سراغ خودی در خیال‌هااز من نشان خویش بگیر و نشان بسوز