گنج

شمارهٔ ۴۴۹

۷ بیت
لب گرم شکوه بود که گردید دیده‌ترشد ناشنیده شکوة ما ناشنیده‌تر
گفتیم چشم او به فسون رام ما شوداین آهوی رمیده دگر شد رمیده‌تر
واماندگان ناله ز دنبال می‌رسندای آه، گرم کرده عنان را کشیده‌تر
در تنگنای هستی خود ما خزیده‌ایمگر ممکن است خواهم ازین هم خزیده‌تر
تا کی مکیدن جگر خویش، بعد ازینخواهم لب تو از جگر خود مکیده‌تر
پر شورش است عرصه همانا که بوده استزین پیش بزم هستی ازین آرمیده‌تر
فیّاض ضعف پیری و بار گران عشقپشتِ خمیده پشتِ کمانی خمیده‌تر