گنج

شمارهٔ ۴۴۸

۹ بیت
چون غنچه‌ام دلی است ولی کار بسته‌ترخون گشته تر ز غنچه و زنگار بسته‌تر
شیرازه بگسلم چو گل از ننگ تا به کی!چون غنچه دل به صحبت هر خار بسته‌تر
بیم گشایشم گرة خاطرست آهچون غنچه هر نفس شودم کار، بسته‌تر
دل را تعلّقات به مستی فزوده استزنگار بسته‌ای شده ز نگار بسته‌تر
ای آنکه لاف عشق زنی با هزار کاردل بسته‌ای به یار و به اغیار بسته‌تر
نام خداست بر لب و دل بستة هواگر بت شکسته شد شده زنّار بسته‌تر
صبح عدم که طبل رحیل فنا زنندکس از برهنگان نبود بار بسته‌تر
بر دامن تو روز جزا رنگ خون ماباشد زرنگ چهرة گلنار بسته‌تر
فیّاض جان نثار «رهی» کن که گفته است«مفت گشادگی چو شود کار بسته‌تر»