شمارهٔ ۴۳۹
حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنیداز لب امروز گوشم نغمة فردا شنید
خو به تنهایی چنان کردم که در شبهای غممیتوان از آشیانم نالة عنقا شنید
چشم پر حرف تو امشب گفت در گوش دلمهر چه خواهد از لب خاموش من فردا شنید
گر به یاد ناله آرم عالمی پر میشودآنچه گوش ناشنو زان لعل ناگویا شنید
پاسبان شد مضطرب امشب چو در زندان غمنالة زنجیر من از دامن صحرا شنید
آشنا با حرف عاشق نیست غیر از گوش یاردرد دل در پیش مردم کردم او تنها شنید
رمز عشق و عاشقی فیّاض جز با کس نگفتدر جهان هر کس سرود این نغمه را از ما شنید