شمارهٔ ۴۴۰
هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشویدهر که را در دل تو باشی گُل به کف دارد نبوید
هر کجا قدّ تو باشد سرو را قمری نخواهدهر کجا روی تو باشد حرف گل بلبل نگوید
گل اگر روی تو بیند اینقدر بر خود نچیندباد اگر زلف تو بوید طرة سنبل نبوید
گر نه چون کوی تو باشد در چمن گلبن نخیزدگرنه با یاد تو باشد سرو در گلشن نروید
هر که را دوزخ تو باشی از بهشت آسوده باشدهر که را دنیا تو باشی دست از عقبا بشوید
گر نه با یاد تو باشد در بهشت آتش بباردگر نه بیروی تو باشد گلبن از دوزخ بروید
گر صبا پیچد به زلفت راه بیرون شد نیابدور نسیم آید به کویت جانب گلشن نپوید
بگذر از خود گر هوای وصل او در سینه داریهر که خود را گم نسازد در میان او را نجوید
بر سر لطف است با فیّاض امشب چشم مستشهر چه میخواهد بخواهد هر چه میگوید بگوید