شمارهٔ ۴۳۷
آن شوخ که بیخواب و خمارش نتوان دیددر خواب به آغوش و کنارش نتوان دید
ای خضر ترا چشمة حیوان، که مرا هستدریای سرابی که کنارش نتوان دید
خونگرمی گل میکشدم سوی چمن لیکنشتر به جگر ریزی خارش نتوان دید
ساغر همه چیزش خوش و زیباست ولیکناین هست که لب بر لب یارش نتوان دید
در غنچه نهانست گلم با که توان گفت!دارم چمنی، لیک بهارش نتوان دید
در وادی امیّد به خضری نرسیدیماین بادیه جز گردِ سوارش نتوان دید
فیّاض بشو چهرة دل از همه امیّداین آینه در زنگ غبارش نتوان دید