گنج

شمارهٔ ۴۳۵

۹ بیت
به دلم تیرنگاهی ز تو غافل نرسیدسر نیشی به رگ آبلة دل نرسید
ره سودای سر زلف تو بی‌پایانستهیچ اندیشه درین راه به منزل نرسید
کِشتة طالع ما را چه خطر پیش آمدکه برون کرد سر از خاک و به حاصل نرسید!
بحر عشق است و در او موج خطر بسیارستکس درین لجّه به جز موج به ساحل نرسید
موجة خون شهیدان ز سر چرخ گذشتاین قدر بود که بر دامن قاتل نرسید
دست و تیغ تو ز بس وقف تماشایی بودنوبت فرصت نظّاره به بسمل نرسید
بر غلط بخشیت ای چرخ همین نکته بس استکه عطاهای تو یک بار به قابل نرسید
این کهن جامة دنیا که طرازش ز فناستتا که دیوانه نیفکند به عاقل نرسید
ورق خاطر فیّاض غلط در غلط استنظر مرد برین صفحة باطل نرسید