شمارهٔ ۴۳۲
وفاداری از آن ترک شکار افکن نمیآیدازو صد شیوه میآید ولی این فن نمیآید
بهاری این چنین و در قفس من بیخبر از گلبه بخت من صبا هم گاهی از گلشن نمیآید
به آن دل آبروی نالهها بردم چه دانستمکه ناخنگیری از مومست از آهن نمیآید
چه شد عمریست کز تحریک موج گریة خونینمحیطم شب به طوف دورة دامن نمیآید
وفاداری از آن بدخو تمنّا داشتم عمریچه دانستم که کار دوست از دشمن نمیآید
مرا زاهد به دین میخواند و کافر به ترساییبه غیر از عاشقی کار دگر از من نمیآید
دلم فیّاض در عشق بتان از جوش ننشیندز آتش مردن آید، لیک افسردن نمیآید