گنج

شمارهٔ ۴۳۳

۵ بیت
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشایدزبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید
ز دین برگشته را از کفر هم کامی نشد حاصلگره کز سبحه در دل ماند از زنّار نگشاید
نسیمت گر به گلشن وا کند دکّان عطّاریز خجلت غنچه رخت خویشتن از بار نگشاید
پریشان خودم دارد سر زلفی که از غیرتمتاع خویش در هر کوچه و بازار نگشاید
به این آشفتگی‌ها همّت فیّاض را نازمکه یک ساعت گره از گوشة دستار نگشاید