شمارهٔ ۴۳۱
اگر دو روز از آن کو خبر نمیآیددلم ز وادی حیرت به در نمیآید
هزار مرحله طی کردهایم در هر گامغنیمت است که این ره به سر نمیآید
غرض تسلّی شوق است از تمنّی وصلاگر نه کام ز دیدار بر نمیآید
تنک دلان تو در بندْ این نپندارندکدام کار ز آه سحر نمیآید!
مدام می کش و سرخوش نشین چو من فیّاضکدام روز که خون از جگر نمیآید!