گنج

شمارهٔ ۴۳۰

۵ بیت
چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آیدقبا ز پیرهن او به تنگ می‌آید
به کاوش مژه کوه غمی ز جا کندمکه پای تیشه در آنجا به سنگ می‌آید
مرا چنین که به جان باختن شتابی هستچرا به قتل من او را درنگ می‌آید!
چه غم ز تلخی ایّام غم مرا که مدامشکر ز مصر لبت تنگ تنگ می‌آید
دلم ز یاد رخ او شکفته شد فیّاضز عکس بر رخ آیینه رنگ می‌آید