شمارهٔ ۴۲۸
چنانم بزم عشرت بیلبش دلگیر میآیدکه موج باده در چشمم دم شمشیر میآید
ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرمولی دانم که بوی خون ازین تقریر میآید
به جرم از طاعتم امّیدواری بیشتر باشدکه از سعی آنچه ناید از تو ای تقصیر میآید
به این تلخی به امیّد تو عمر جاودان خواهمکه میگوید که هرگز عاشق از جان سیر میآید!
زرنگ ناله آثار سرایت میتوان دانستتو زودآ ای نفس بر لب که قاصد دیر میآید
چه شد امروز اگر غیر از گریبان نیست در دستمکه فردا دست جیب آموزِ دامنگیر میآید
چو احوال دل دیوانه در تحریر میآرمصریر خامهام چون نالة زنجیر میآید
جوانی کرده ضایع کی به پیری میرسد جاییکه بیایوار کمتر کاری از شبگیر میآید
به خون خوردن بدل شد میل شیر آن طفل را لیکنهنوزش از لب خونخواره بوی شیر میآید
چنانم روز روشن بیرخ او دشمن جان شدکه میپندارم از روزن به چشمم تیر میآید
به فتراک نگاهش موج خون همنشینان بینبه مهمان رفته پنداری که از نخجیر میآید
توان با بینیازی پوست از گردون بر آوردندر آن بیشه که این آهوست کمتر شیر میآید