شمارهٔ ۴۲۷
چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار میآیدکه هر گه در خرام آید بدین رفتار میآید
نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او برگشتبه آیینی که پنداری کس از گلزار میآید
خیالت هر شب آید بر سر بالین و ننشیندمگر شرمش ز پاس دیدة بیدار میآید!
دلا زهرِ نگاه او غنیمت دان که این مرهمبرای زخم بندیها ترا در کار میآید
دمی در سایة دیوار او فیّاض عشرت کنکه روزی آفتابت بر سر دیوار میآید