گنج

شمارهٔ ۴۲۶

۷ بیت
به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد می‌آیدبه هر جا روی خوش بینم رخ او یاد می‌آید
تو برگ گل به این نازک‌دلی‌ها، چون روا داری!که آید از دلت کاری که از فولاد می‌آید
نباشد حسرت شیرین لبان را چاره جز مردنبه گوشم این صدا از تیشة فرهاد می‌آید
کدامین غنچه را امشب دگر بند قبا بازستکه خوش بوی گل از تحریک موج باد می‌آید
از آن زخمی که روزی بر سر از بیداد شیرین خوردهنوز از رخنه‌های بیستون فریاد می‌آید
چه سان خواهد کسی داد دل خود از سر زلفی!که از هر عقده بوی خون صد بیداد می‌آید
چه بهبودی توان فیّاض دیدن از چنین عمریکه هر روزی که آید روز پیشین یاد می‌آید