گنج

شمارهٔ ۴۲۴

۵ بیت
نمی‌خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آیدگرفتم دیده روشن کرد، بی‌رویش چه کار آید!
گل روی بتان را سبزة خط در عقب باشدبلی در گلستان حسن، گل پیش از بهار آید
ز بوی نو بهارم مرغ دل در اضطراب آمدجنونم بگسلد زنجیرها چون گل به بار آید
ز هجر می خزان چهرة ما رنگ بر رنگ استبهار نشئه‌ای کو تا به گلگشت خمار آید
ز خواری می‌توان عزّت‌طلب شد غم مخور فیّاضکه این بی‌اعتباری‌ها به کار اعتبار آید