شمارهٔ ۴۲۳
شبی که عکس سر زلف یار در نظر آیدغبار صبح به چشمم چو گرد سرمه درآید
ز کبریای جمال تو چشم اشکفشان رابر آفتاب گشاییم و ذرّه در نظر آید
به زخم تیر نگاه تو تا به حشر اسیراننهند مرهم کافور و زهر سوده برآید
خوشا سرایت بیداد عشق کز اثر آنشکاف چاک گریبان به دامن جگر آید
به زیر منّت تکلیف سرمه چند نشینمخوش آنکه سر زده گرد رهش به دیده درآید
ز فیض نشو و نما در بهارِ گریة مستانسزد که سبزة مینای باده تا کمر آید
مکن به چرخ پی نیک و بد مجادله فیّاضزمان عیش سرآمد زمان غصّه سرآید