شمارهٔ ۴۲
سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش راتبسّم آب میگردد چو میبوسد دهانش را
چنان سر داده رخش جلوه در میدان بیباکیکه نتواند گرفتن دست تمکین همعنانش را
چو مویی گشتهام باریک و با این ناتوانیهابه صد دقّت تصوّر میکنم موی میانش را
بدان نیّت که یابم فرصت یک سجده بر خاکشهزاران بوسه بر لب نذر دارم آستانش را
شهیدی کو سپارد جان به یاد زلف مشکینشهما در عطسه افتد چون ببوید استخوانش را
هنوز از مصر تا کنعان توان ره بیبلد رفتنکه بوی پیرهن ره مینماید کاروانش را
زبان گوشة چشمش به من پیوسته در حرفستولی فیّاض جز من کس نمیفهمد زبانش را