شمارهٔ ۴۱
چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش راکه دود رفته در سر باز میگرداند آتش را
چو شمع چهره از برق طلوع می برافروزدبه گرد خویش چون پروانه میگرداند آتش را
نگاه گرم از بیمش نهفتم در پس مژگانچه دانستم که مشت خس نمیپوشاند آتش را
ضعیفان را نباشد زور بازوی قویدستانسپند ما عبث بر خویش میخنداند آتش را
برآرد دود اگر از خرمن ما جای آن داردنگاه او که برق از سبزه میرویاند آتش را
عرق کز چهرة گلرنگ آتشگون فرو ریزداگر در آتش افشانند میسوزاند آتش را
به روی او گشاید غنچه و گل پر عرق گرددگهی خنداند اخگر را گهی گریاند آتش را
چهسان با عارض او لاف یکرنگی تواند زدکه رخسارش به رنگی هر زمان گرداند آتش را
چنین کز نالهام فیّاض فوج شعله میجوشددم گرمم به خاکستر چرا ننشاند آتش را