شمارهٔ ۴۰
تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خویش راچون فلک شب واکنم دکان داغ خویش را
منّتی نه از بهاران بود و نه از چشمهسارما به آب دیده پروردیم باغ خویش را
با جنون نارسا نتوان ز عقل ایمن نشستاندکی آشفتهتر خواهم دماغ خویش را
پرتو بخت سیه را بر سرم تا سایه کردکم ندانیم از هما اقبال زاغ خویش را
داغ دل را با کسی فیّاض ننمودم چو صبحزیر دامن سوختم چون شب چراغ خویش را