شمارهٔ ۳۹
پنجه میبازد خرد آن دست چوگانباز رادست میبوسد هنر آن شست تیرانداز را
مرکبش را مست نازی گفتهام کز هر خرامدر جلو میافکند چابکوشان ناز را
بلهوس را رام با خود کرد پُر بیعزّتیستگر نیاویزد به یک سو طرّهٔ طنّاز را
سحر و معجز را به یک دست آن پری میپروردمیکشد در چشم جادو سرمهٔ اعجاز را
در هوای دام زلفش بال بر هم میزنممن که عمری در قفس پروردهام پرواز را
میرساند خویشتن را پیش شاهین شکاربرکشد چون در شکار آواز طبل باز را
گوشها خامست فیّاض اینقدر فریاد چیستاندکی برکش ازین آهستهتر آواز را