گنج

شمارهٔ ۴۱۹

۷ بیت
نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهدهر سر مو زاضطرابم چون رگ دل می‌جهد
آنچنان آمادة زخمم که هر گه در خیالیاد آن مژگان کنم، خون از رگ دل می‌جهد
بسکه می‌پیچد غبار خاطرم بر دود آهگردباد از شرم من منزل به منزل می‌جهد
می‌نهد عمدا به قصد سینة من در کمانهر خدنگی کز کمان غمزه غافل می‌جهد
قتل عاشق دهشتی دارد که از تأثیر آنتا ابد دل در بر شمشیر قاتل می‌جهد
درد بیمار تب غم را مداوا مشکل استای طبیب اینجا مرا نبض و ترا دل می‌جهد
می‌جهد از بزم ما پیوسته فیّاض از هراسآن چنان کز صحبت دیوانه عاقل می‌جهد