گنج

شمارهٔ ۴۱۵

۱۱ بیت
آیینه از عکس رخ یارم گلستان می‌شوداندیشه از یاد لبش لعل بدخشان می‌شود
من بلبل آن غنچة نشکفته‌ام کز خرّمیهر گه تبسّم می‌کند عالم گلستان می‌شود
هر جا که آن گل پیرهن از ناز بگشاید قباحسرت گریبان می‌درد، خمیازه عریان می‌شود
از زلف کفر آونگ او از روی ایمان رنگ اواسلام کافر می‌شود، کافر مسلمان می‌شود
تیغ نگه چون برکشد نخل شهادت سرکشدچون جلوه دامن در کشد حشر شهیدان می‌شود
افزود استغنای او از گریة بیجای منآفت بود بر کشت چون بی‌وقت باران می‌شود
هر روز هجر روی او روز مرا شب می‌کندهر شب به یاد زلف او خوابم پریشان می‌شود
شبنم سپند آتش رخسار گل گردد زرشکهرگه عرق بر چهرة شرم تو غلتان می‌شود
من مرد عشرت نیستم، اما ز یمن عشق اوتا می‌رسد غم در دلم با عیش یکسان می‌شود
من از کجا و شیوة رسم تکلّف از کجاخورشیدم از کوچک دلی در ذرّه پنهان می‌شود
مرهم چه سودای همدمان فیّاض را چون هر نفسزخم دل از یاد لب لعلش نمکدان می‌شود