گنج

شمارهٔ ۴۱۳

۷ بیت
دانشم حاشا که ابرِ آفتاب من شودمن از آن عارف‌ترم کاین بت حجاب من شود
عشقِ‌ کافر بین، که می‌گوید عجب دارم اگرچار دفتر شرح یک حرف از کتاب من شود
وصل باقی می‌توانم تا ابد بیدار دیدگر فنای ذاتیم یک لحظه خواب من شود
من به این سوزی که در دل دارم از شرم گناهگر به یاد من فتد دوزخ کباب من شود
گر شب وصل تو طول روز محشر باشدشآن قدر نبود که صرف اضطراب من شود
مستیم خمخانه خالی کرد و شورش برنخاستگردش چشمی مگر جام شراب من شود
با دل بی‌عشق اگر فیّاض از دنیا رومراحت فردوس در عقبی عذاب من شود