گنج

شمارهٔ ۴۱۰

۷ بیت
لطف کن تلخی که جان بی‌لذّت از شکّر شودآب کن زهری که دل مستغنی از کوثر شود
ضعف کی از پا درآرد رهروان شوق رانامة ما مرغ را بال و پر دیگر شود
لطف کن از چشمه‌سار تیغ چون آب حیاتقطرة آبی که کام حسرت ما تر شود
پشت بر خاکستر من داشت عمری شعله گرمسودة اخگر کنونم مشت خاکستر شود
چشم اگر بر لاله و گل می‌گشایم بی‌رخشهر نگه بر دیدة حسرت کشم خنجر شود
مرغ هر اندیشه نتواند به بام او پریدجلوة پرواز اینجا دام بال و پر شود
صندل بی‌دردی ما بود عمری دردسربر سرم صندل کنون فیّاض درد سر شود