گنج

شمارهٔ ۳۹۷

۹ بیت
شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بودعرصة امیّد بر امیّدواران تنگ بود
داغ غم در سینة من کامِ بالیدن گرفتورنه جا این لاله را در کوهساران تنگ بود
بسکه پر بود از نوای نالة من صحن باغکوچة منقار بر صوت هزاران تنگ بود
گریة من کوه را هم با زمین هموار کرددامن صحرا برای آب باران تنگ بود
شد خزان و غنچة دل همچنان نشکفته ماندبسکه عالم بی‌توام در نوبهاران تنگ بود
خلعت عزّت بدل کردیم با تشریف فقراین قبا بر قامت بی‌اعتباران تنگ بود
با وجود آنکه جا در مجلسی کم داشتیممدّتی از پهلوی ما جای یاران تنگ بود
در فضای گیتی از آزاده‌مردان کس نماندعرصة گردون برین چابک‌سواران تنگ بود
تیرباران بلا دادش دل فیاض دادورنه دنیا از پی این تیرباران تنگ بود