شمارهٔ ۳۹۵
امشب که دست نالة زارم بساز بوددر بزم دل، مدار به سوز و گداز بود
چشم سفید گشته گرفتم به لخت دلاین بود بر رخم در صبحی که باز بود
یک دم که تُرک چشم تو غافل ز ما گشتیک عمر در ولایت ما ترکتاز بود
هر جا که اهل دل نفس گرم میزدندآهم به یاد نخل قدت سرفراز بود
تا از گل تو بوی حقیقت شنیدهامکارم مدام تربیت این مجاز بود
گشتیم پیرو بخت جوانی نشد نصیباین عمرِ بینصیبی ما خوش دراز بود
فیّاض نازها که کشد از نیاز ما؟نازی که از نیاز جهان بینیاز بود