شمارهٔ ۳۹۲
یاد عیشی کز رخت شبهای ما مهتاب بودبخت ما بیدار و چشم آسمان در خواب بود
سالها در انقلاب گریة مستانه خیزخانة ما محمل جمّازة سیلاب بود
دوش بیماه رخت از بیقراریهای دلماهتابم در نظر چون لجّة سیماب بود
طفل دل را در کشاکش موجة طوفان عشقجای آسایش همان گهوارة گرداب بود
ساغر چشمم پر از خون نالة جان دلخراشچشم بر دور امشبم عشرت تمامْ اسباب بود
دوش اشکم رو چو در ویرانی عالم نهادآسمان همچون حبابی بر سر این آب بود
از سر هر خار چون گل بوی الفت میدهداین چمن گویی ز خون بلبلان سیراب بود
با شکوه عشق پیش کوهکن پا سخت کردکوه را پای تزلزل غالبا در خواب بود
در فسون فیاض هر دم کاروان در کاروانچشم مستش را خراج از چین و از سقلاب بود
شب که یاد آن پری فیّاض در بر داشتمبوتة خارم به پهلو بستر سنجاب بود