گنج

شمارهٔ ۳۹۱

۷ بیت
معاندان که سخن ناشنوده می‌گویندنگفته می‌شنوند و نبوده می‌گویند
دروغْ لافیِ بیدار طالعان چه بلاستکه فارغند و ز بخت غنوده می‌گویند
ز لاف مهر خجل نیستند بلهوساننکشته تخم، حدیث دروده می‌گویند
به حرف اهل دل انگشت رد منه زنهارکه این گروه سخن آزموده می‌گویند
ببزم فخر ز عرض هنر تهی‌دستانحدیث سلسله وحرف دوده می‌گویند
ببزم سینه‌ام این خوش تبسّمانِ نگاهحدیث جوهرِالماسِ سوده می‌گویند
ز صاف آینگی طوطیان هندِ خطتسخن ز زنگ تکلّف ز دوده می‌گویند