شمارهٔ ۳۸۷
غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکندشعله را از بیمِ خُویش، رنگ بر رو بشکند
گر برافشاند به تحریک نسیمی طرّه رایک جهان دل در شکنج هر سر مو بشکند
گر کند در سرمه زیبی میل همچشمی به اوعشق، میل سرمه را در چشم آهو بشکند
من گرفتم شیشه نه سنگ است و سنگ خاره استدل که افتاد از خم آن طاق ابرو بشکند
چون قبا بگشاید آن گل پیرهن در صحن باغدر مشام بلبلان ترسم که گل بو بشکند
روز و شب در بستر غم تکیهام بر بوریاستبسکه چون نی استخوانم زیر پهلو بشکند
غرق عصیان آنقدر گشتم که در بازار حشرگر به وزن آرند جرم من ترازو بشکند
عجز خسرو پنجه ز آهن کرد، ترسم عاقبتکوهکن را زور این سرپنجه بازو بشکند
راست گویم نیستی فیّاض مرد راه عشقگر دلت از گفتة من بشکند گو بشکند