شمارهٔ ۳۸۶
مستی ز گرد تفرقه پاکم نمیکندتا غنچه خُسبِ سایة تاکم نمیکند
از نالة گداخته سر تا به پا پرممرهم علاج سینة چاکم نمیکند
از هفت جوش صبر وجودم سرشتهاندخوی زمانه عربدهناکم نمیکند
جرأت نگر که شوکت خصمی چو آسماندست آزمای تهمت باکم نمیکند
در حیرتم که طالع هندوی من چراگوش آشنای نغمة را کم نمیکند
السماسْسوده سودة الماس میشودزان کُشت آسمانم و خاکم نمیکند
خاکستر ار شوم که نگهدار آتشمدانستهام که عشق هلاکم نمیکند
آلایش محیط در امکان عقل نیستکس این گمان به دامن پاکم نمیکند
فیّاض مهر زلف بتان سرنوشت ماستاین بخت سایه از سر ما کم نمیکند