شمارهٔ ۳۸۵
موج اشکم ابر را آلوده دامن میکندشعلة آهم چراغ برق روشن میکند
صحبت رنگین من مشکل که درگیرد به دوستمن به دامن خون دل او گل به دامن میکند
نالهام در سینه میپیچد به یاد روی دوستبلبل من در قفس هم سیر گلشن میکند
فرق بسیارست ای یاران ز من تا کوهکنآنچه دشمن کرد با او، دوست با من میکند
با تو در غیرت نمیگنجد وجود دیگریرشک از آنم هر نفس با خویش دشمن میکند
میرود از خویشتن از ضعف اگر گاهی به سهوغنچة امید من یاد شکفتن میکند
ذوق عزلت گر چنین بر میدهد فیّاض زودهمّتم بر شهپر عنقا نشیمن میکند