گنج

شمارهٔ ۳۸۴

۶ بیت
دل نظر چون بر رخ آن بی‌ترحّم می‌کندهمچو زلف او ز حیرت دست و پا گم می‌کند
هرزه چشمی‌های چشمم دایم از دخل دلستساغر این دریا دلی از پهلوی خم می‌کند
ذوق درد از ساغر می یاد می‌باید گرفتدل پر از خونست و در ظاهر تبسّم می‌کند
افعی زلف تو از جادووشی چون روزگارآنکه جو را در کف اغیار گندم می‌کند
در بیابان محبت رهنمایی مشکل استخضر اینجا گام اول خویش را گم می‌کند
چون روم فیّاض در راهی که رهرو از خطرهر دم از آواز پای خود توهم می‌کند!