شمارهٔ ۳۷
خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب راآه این چه آتش است که میسوزد آب را
از دیدن تو دیده فرو بستهام ولیدل در کمین نشسته هزار اضطراب را
سیراب میتوان شدن اکنون که تیغ توقیمت به خون تشنه رساندست آب را
گفتی که روی خوب چو دیدی ندیده کننادیده کس چهگونه کند آفتاب را!
چون خواب خوش کنیم که شب در کمین ماست!چشمی که در خیال زند راه خواب را
ما را دگر چه بر سر آتش نشاندهایباری به غمزه گو که نسوزد کباب را
فیّاض قدرتیست که شیرینتر آیدمهر چند تلختر دهد آن لب جواب را