گنج

شمارهٔ ۳۶

۷ بیت
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما رامگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را
فراخ عیشی موجم ز رشک می‌سوزدکه تنگ در بغل آورده است دریا را
فروختیم به یک تار زلف او دل و دیناگر به هم نزند زلف یار سودا را
چه‌گونه نشکندم دل که زهر غمزة توشکست بر رخ خورشید رنگ سیما را
ملاحت شکرت شور در جهان افکندنمک نکرده کسی جز لب تو حلوا را
به چشم باختنش وصل یوسف ارزانیکه برده است درین باختن زلیخا را
ز دیده بی‌تو نگه را فکند از آن فیّاضکه بی‌رخت نتوان دید چشم بینا را