شمارهٔ ۳۵
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا رالب لعل تو بر لب آورد جان مسیحا را
کسی را کو سواد زلف روشن شد گمان دارمتواند خواند خط سرنوشت طالع ما را
به جرم یک نظر بیاعتدالی انتقام عشقنشاند آخر به روز پیر کنعانی زلیخا را
پر از خونست دل هر چند چشمم هرزه خرجی کردغمی از باد دستیهای نیسان نیست دریا را
به چین زلف او از تیرهبختیها چه غم دارمکه آهم چشم روشن میکند شبهای یلدا را
رموز عشق دانی شد مسلّم بر ادافهمیکز ابروی معمّاگوی او دریابد ایما را
نشان کعبة مقصود در دل بود و ما هرزهبه گام سعی پیمودیم چندین دشت و صحرا را
مسلسل شد حدیث زلف خوبان کاش یک چندیز سر بیرون کنم از پختگی این خام سودا را
به ناکامی نهادم دل زصد مقصود چون فیّاضدر آب دیده شستم دفتر عرض تمنّا را