شمارهٔ ۳۵۶
بی تو یارانم کشان سوی گلستان میبرندبا چنان حسرت که پنداری به زندان میبرند
عکس رخسار تو بر هر قطره خون افتاده استاز رخت طفلان اشکم گل به دامان میبرند
بلبلان را عشرت گلهای خندان شد نصیببینصیبان لذّت از چاک گریبان میبرند
در سر کویی که دارم درد بیدرمان نصیبدرد را بیطاقتان آنجا به درمان میبرند
خاک کاشان توتیای چشم فیّاض است بازسرمه را هر چند مردم از صفاهان میبرند