گنج

شمارهٔ ۳۵۴

۱۰ بیت
نقشبندانی که طرح روی جانان ریختندطرح دل‌ها را چو زلف او پریشان ریختند
شهسوار عشق در معموره منزل کی کند!طرح این ویرانه را دانسته ویران ریختند
گلرخان بهر زکات گل‌فشانی‌های عشقتا به لب آورده صد بار آب حیوان ریختند
تشنگان لعل او با آنکه ساقی خضر بودبود خالی عرصه و چابک‌سواران ریختند
ملک صبرم پایمال ترکتاز غمزه شددر حقیقت گویی این بگداختند، آن ریختند
بی‌خرابی نقش آبادی مزن کاشفتگانگرد کفر انگیختند و رنگ ایمان ریختند
زلف سنبل، چهره گل، ساعد سمن، شمشاد قدوه که طرح این گلستان خوش بسامان ریختند
تا کمر نظاره را در بحر سیمابست جایبیقراری بس که بر خاک درش جان ریختند
در دیار عشق آسایش نه دین دارد نه کفرخاک این غم بر سر گبر و مسلمان ریختند
از شراب خوشدلی در ساغر فیّاض ماجرعه‌واری ریختند اما پشیمان ریختند