شمارهٔ ۳۵۲
زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپندچو لاله سر زند از خاک داغدار سپند
ز چشم زخم خزان نیست آفتی ممکنکه هست بر گل روی تو نوبهار سپند
به راه وصل توام وعده آتشی افروختکه شد به شعلة آن چشم انتظار سپند
ز شوق شعله چنان چهره برفروخته استکه در نظر نکند فرقی از شرار سپند
چه لازمست ز من منع بیقراری مندر اضطراب کجا دارد اختیار سپند!
سرشک شعلهوشم گر به چشمهسار افتدهمیشه سر زند ازطرف جویبار سپند
به غیر سوختنم چاره نیست در غم دوستکه شعله شوخ مزاجست و بیقرار سپند
چنین که کوکب داغم فروغبخش افتادسزد که چرخ بسوزد بر او هزار سپند
میان آتش غیرت ز رشک خال رختاگر چه سوخت ولی سوخت شرمسار سپند
تمام عمر توان سوخت از تپیدن دلچرا نهاد بر آتش چنین مدار سپند
ز طبع دفع گزندم ضرر شد فیّاضبه جان نکتهشناسان برو بیار سپند