گنج

شمارهٔ ۳۴۹

۹ بیت
خوبان که شوخی مژه از تیر برده‌اندطرح نگاه از دم شمشیر برده‌اند
صد ره شکست رنگ و نیامد به رو، ز بیماین قوم رنگ از گل تعبیر برده‌اند
صبح از جبین طالع ما تیرگی نبردخاصیّت اثر ز دَمِ پیر برده‌اند
هر شب فغان به داد دلم زود می‌رسیدامشب ز من به ناله خبر دیر برده‌اند
چشم حیا مدار که این شوخ دیدگانشرم از نگاه شاهد تصویر برده‌اند
آهن دلی، چه باکت از آسیب خستگانطرح دلت ز جوهر شمشیر برده‌اند
آبادی سرای تعلق طمع مدارزین کارخانه رونق تعمیر برده‌اند
زهّاد در نصیحت سوداییان عشقمغز دماغ حلقة زنجیر برده‌اند
فیّاض شاد باد روان ملک که گفت«سردی ز استخوان تباشیر برده‌اند»