گنج

شمارهٔ ۳۵۰

۷ بیت
چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اندهمچون تبسّم از شکرابم سرشته‌اند
شیخم ولیک شوخی طفلانه می‌کنمکز رنگ و بوی عهد شبابم سرشته‌اند
تا نالة حزین مرا گوش کرده‌اندمرغان چراغ زمزمه خاموش کرده‌اند
کبکان ز نازکی سبق جلوة تراصد بار خوانده‌اند و فراموش کرده‌اند
اطفال گل چو گوهر شبنم ز نازکیحرف ترا خریده و در گوش کرده‌اند
خوبان که گِرد چهره برآورده‌اند خطاین شعله را خوشند که خس‌پوش کرده‌اند
فیّاض از بتان نتوان چشم خیر داشتآیینه را ببین که چه مدهوش کرده‌اند