گنج

شمارهٔ ۳۴۸

۹ بیت
از پی قتلم دگر، درد و غم، آماده‌اندهمچو دو ابروی یار پشت به هم داده‌اند
پای گریزم نماند وای که در خون منلشکر مژگان ناز صف به صف استاده‌اند
جسته‌ام از دام زلف لیک به تسخیر منلشکر آشوب خط دست به هم داده‌اند
طبع من و منع عشق آنگه ازین زاهداندر عجبم کاین گروه از چه چنین ساده‌اند!
از ره مستیّ و عشق باز نگردم اگرخلق چو نقش قدم در پیم افتاده‌اند
کس نبرد ره به عشق شکر که این زاهداندر گرو سبحه و در غم سجّاده‌اند
این همه علم و عمل آن همه مکر و حیلشکر که آزادگان از همه آزاده‌اند
هیچ نگیرند انس هیچ نگردند راموه که پری چهرگان جمله پریزاده‌اند
بهر تو فیّاض بود کوشش رنج و بلابی‌تو چنین درد و غم در به در افتاده‌اند