گنج

شمارهٔ ۳۴۷

۱۱ بیت
چشم دلم به عالم بالا گشاده‌انددر خلوتم دریچه به صحرا گشاده‌اند
طول امل فراخور عرض جمال تستآغوش موج در خور دریا گشاده‌اند
گلگشت شهر و کوی نیاید ز پای عشقاین گام را به دامن صحرا گشاده‌اند
ای ماه من برآ که به راهت ستارگانچشم امید بهر تماشا گشاده‌اند
زاندم که جلوه قسمت نخل بلندتستخمیازه را بغل به تمنّا گشاده‌اند
بر ما گذر به خاطر پاک تو بسته استراهی که از دلت به دل ما گشاده‌اند
ز آسیب فتنه بی‌خبران را فراغت استسیلی است این که بر دل دانا گشاده‌اند
طفل دیار عشق نداند بلوغ چیستدر کودکی زبان مسیحا گشاده‌اند
تا بهر صید عصمت یوسف کنند دامصد حلقه از کمند زلیخا گشاده‌اند
اینجا گشاد قفل به دست کلید نیستبر اهل دل دری به مدارا گشاده‌اند
فیّاض جا بر اهل طرب تنگ شد بس استدر بزم غم برای تو صد جا گشاده‌اند