شمارهٔ ۳۳۹
بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماندآنقدر فریاد ازو کردم که فریادم نماند
هر چه جز یاد دهان او فراموش منستبسکه یاد هیچ کردم هیچ در یادم نماند
گریهام در آب راند و ناله در آتش نشاندلاجرم جز مشت خاکی در کف بادم نماند
غصّه را شیرین خود کردم بلا را بیستونحسرتی بر خسرو و رشکی به فرهادم نماند
هر چه بر من منتّی از غیر بود از من برفتهیچ جز آزادی طبع خدادادم نماند
عشق تاراج عجب بر خرمن من رانده استخاطر خوش، جان آزاد و دل شادم نماند
رفت فیّاض از سرم اندیشة چین و ختناین زمان در دل به غیر از فکر بغدادم نماند