شمارهٔ ۳۳۳
دلم شبی که خیال ترا نشیمن شدچو آفتاب مرا داغ سینه روشن شد
کدام شمع کند خانه روشنم بیتو!مرا که پرتو خورشید دود روزن شد
به منع گریه به چشم تر آستین چه نهمکنون که راز دلم رو شناس دامن شد
ز بس که سنگ ملامت زدند و تاب آورددلِ چو شیشة من رفته رفته آهن شد
چه رشحه از مژه دادی به کشت غم فیّاض؟که دانه خوشه برآورد و خوشه خرمن شد